چند روز سخت
سلام عزیز دل مامان خوبی؟
نمی دونم این ماه تو دلم هستی یا بازم داری ناز میکنی و این ماهم نمیای این ماه برام با ماه های قبل خیلی فرق داره می دونی چه جوری شده دیگه تقویممو گذاشتم کنار و اصلا به روزای باقی مانده از ماه فکر نمیکنم و اینجوری برا خودم استرس درست کنم میدونم هر وقت خدا بخواد میای پیشم
مامان جون چند وقته نیومدم اینجا و برات چیزی ننوشتم میدونی هفته پر ماجرایی داشتیم عزیزم
وسطای هفته مامانی شدیدا مریض شد و یه سرمای خیلی خفن به همراه گردن درد شدید گرفتم که دکتر گفت به خاطر کار زیاد و فشار ه قراره یکم کارمو کم کنم البته اگه بشه میدونی که نمیتونم
و اما آخر هفته هم با خبر شدم که بابای محبوبه که یکی از صمیمی ترین دوستامه بعد از 8 ماه تو کما بودن از پیش دو تا دخترش رفت و اونا رو تنها گذاشت
مامانی هم مجبور شد بره تهران پیش خاله محبوبه آخه نباید تو این روزا تنها میموند خاله مولود و خاله فرزان هم اومده بودن اونام خیلی ناراحت بودن
خاله محبوبه تو این چند ماه خیلی سختی کشیده بود اونقدر لاغر شده بود که مامانی نشناختش خیلی بد بود اونقدر گریه کردن دل آدم می ریخت
می دونم هفته خیلی بدی بوده
بذار مامانی یه چیزی قبل اومدنت بگه
عزیزم زندگی همیشه تا بوده همین بوده پر روزهای خوب و بد
روزایی که تو شاد هستی و میخوای پرواز کنی و روزایی که اونقدر سخته که آدمو زمین گیر میکنه
یادت باشه عزیز دل مامان هر دوتاشون دائمی نیستن و میگذرن پس نذار هیچ کدومش تو رو از زندگی بندازه
یادت باشه اگه تو شادی کسی شریک شدی تو غصه هاشم شریک باشی
یادت باشه که آدما وقتی غصه دارن بیشتر به همدردی و توجه نیاز دارن و نباید تنهاشون بذاری
امیدوارم برا هیچ کس روزهای نا امید کننده و سخت وجود نداشته باشه و خدا به دوستان منم صبر بره تا بتونن با غم نبودن پدر زندگی کنن
و امیدوارم تو عزیزم هم صحیح و سالم به زندگی من و بابایی بیای تا زندگیمونو پر از شادی کنی و بهمون امید بدی
عزیزم ببخشید که اونقدر خبرای بد داشتم برات اما مامان جون باید با همه چیه روزگار آشنا بشی


چند روز سخت
